قصص

 

روزی پادشاهی سنگی نسبتا بزرگ را بر گذرگاهی باریک قرار داد به گونه ای که ارابه

ها و گاری ها و حتی گاه پیاده ها برای گذر از آنجا مشکل داشتند .

خود نیز به کمین نشست تا و اکنش مردم را ببیند..

مدتها گذشت همه با درد سر از کنار سنگ رد می شدند و فقط به غر زدن اکتفا می کردند .

روزی پیرمردی روستایی از آنجا رد می شد و سنگ را دید . کوله بارش را زمین گذاشت

و با زحمت زیاد سنگ را جابجا کرد و جاده را باز نمود ... ناگهان متوجه کیسه ای در

زیر سنگ شد . کیسه را باز کرد . نامه ای بود و مقدار زیادی سنگهای قیمتی

در نامه نوشته شده بود این پاداش کسی است که به جای غر زدن و اعتراض کردن به رزو گار

زحمت عوض کردن اوضاع را به خود می دهد

آموخته ام که ...؟؟!

 

۱۵- من آموخته ام که هیچ گاه نباید قبل از حل و فصل مجادله ا ی به رختخواب بروید(73ساله)

 

16- من آموخته ام که اعتماد تنها عامل مهم در روابط شخصی و کاری است(20ساله)

 

17- من آموخته ام که بیشتر چیزهایی که در باره آنها نگرانیم اتفاق نمی افتند.(64ساله)

 

18- من آموخته ام که مهمترین تصمیمی که میخواهی در زندگی بگیری این است که

 

ببینی با چه کسی میخواهی ازدواج کنی.(95ساله)

 

19- من آموخته ام که برای اینکه روز خوبی داشته باشی در طبیعت به دنبال نشاط

 

وزیبایی باش . گوش کن تا صدایی زیبا بشنوی . با دیگران سخن مهر آمیز بگو و

 

برای یک نفر بدون اینکه خودش بفهمد، یک کار خوب انجام بده.(85 ساله)

 

20- من آموخته ام که پدرم می تواند خیلی حرفها بزند که من نمی توانم.(8 ساله)

 

21- من آموخته ام که اگر کسی حرف ناشایستی درباره ام زد من به زندگی ادامه

 

بدهم تا بقیه چنین چیزی را باور نکنند.(39 ساله)

 

22- من آموخته ام هنگامی که بازسازی می کنی همه چیز بسیار بیشتر از آن مقداری

 

که فکر می کردی طول می کشد و هزینه برمی دارد.(48 ساله)

 

23- من آموخته ام که هرچه خلاق تر باشی چیزهای بیشتری را درک می کنی.(51 ساله)

 

24- من آموخته ام بدون مخاطره کردن نمی شودقهرمان شد.(43 ساله)

 

25- من آموخته ام که 90 درصد اتفاقاتی که برای من رخ می دهند خوب و فقط 10 درصد

 

آنها بد هستند و برای اینکه خوشحال باشم باید روی آن 90 درصد تمرکز کنم.(54 ساله)

 

26- من آموخته ام که انسان نباید خودش را با بهترین کاری که بقیه می کنند مقایسه کند،

 

بلکه با بهترین کاری که خودش می تواند انجام دهد مقایسه کند.(31 ساله)

 

27- من آموخته ام کسانی هستند که تو را عاشقانه دوست دارند فقط نمی دانند این احساس

 

را چگونه نشان بدهند.(41 ساله)

 

28- من آموخته ام که همواره به آینده فکر کنم ، هنوز کتاب هایی برای خواندن ،

 

غروب هایی برای تماشا کردن و دوستانی برای دیدن وجود دارند.(86 ساله)

 

آیا ..؟؟!

 

آيا مسلمانان بي اخلاق‌اند؟

 

و "خواجه نصیر الدین " دانشمند یگانه ی روزگار در بغداد مرا درسی آموخت که همه درس بزرگان در همه ی زندگانیم برابر آن حقیر می نماید و آن این است :

در بغداد هرروز بسیار خبرها می رسید از دزدی , قتل و تجاوز به زنان در بلاد مسلمانان که همه از جانب مسلمانان بود . روزی خواجه نصیر الدین مرا گفت می دانی از بهر چیست که جماعت مسلمان از هر جماعت دیگر بیشتر گنه می کنند با آنکه دین خود را بسیار اخلاقی و بزرگمنش می دانند ؟

من بدو گفتم : بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسیار شادمان خواهم شد اگر ندانسته ای را بدانم .

خواجه نصیر الدین فرمود :

«ای شیخ تو کوششها در دین مبین کرده ای و اصول اخلاق محمد که سلام خدا بر او باد را می دانی . و همانا محمد و جانشینانش بسیار از اخلاق گفته اند و از بامداد که مومن از خواب بر می خیزد تا هنگامی که شبانگاه با بانویش همبستر می شود , راه بر او شناسانده شده است .

اما چه سری است که هیچ کدام از ایشان ذره ای بر اخلاق نیستند و بی اخلاق ترین مردمانند وآنکه اخلاق دارد نه از مسلمانی اش که از وجدان بیدار او است.

من بسیار سفرها کرده ام و از شرق تا غرب عالم و دینها و آیینها دیده ام . از "غوتمه ( بودا ) "در خاورزمین تا "مانی ایرانی" در باختر زمین که همانا پیروانشان چه نیکو می زیند و هرگز بر دشمنی و عداوت نیستند .

آنها هرگز چون مسلمانان در اخلاقشان فرع و اصل نیست و تنها بنیان اخلاق را خودشناسی می دانند و معتقدند آنکه خود بشناسد وجدان خود را بیدار کرده و نیازی به جزئیات اخلاقی همچون مسلمانان ندارد .

اما عیب اخلاق مسلمانی چیست ای شیخ ؟

در اخلاق مسلمانی هر گاه به تو فرمانی می دهند , آن فرمان " اما " و " اگر " دارد .

در اسلام تو را می گویند :

دروغ نگو .... اما دروغ به دشمنان اسلام را باکی نیست .

غیبت مکن .... اما غیبت انسان بدکار را باکی نیست

قتل مکن ... اما قتل نامسلمان را باکی نیست .

تجاوز مکن ... اما تجاوز به نامسلمان را باکی نیست .

و این " اماها " مسلمانان را گمراه کرده و هر مسلمانی به گمان خود دیگری را نابکار و نامسلمان می داند و اجازه هر پستی را به خود می دهد و خدا را نیز از خود راضی و شادمان می بیند .

و راز نابخردی و پستی مسلمانان در همین است ای شیخ کسلان ....».

* به نقل از از اسرار اللطیفه و الکسیله

 

چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟؟!

چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟


 

( اسپنسر جانسون)

روزگاری, در زمان های بسیار قدیم, در سرزمینی بسیار دور, چهار موجود کوچک زندگی می کردند که در جستجوی پنیر به درون هزارتوی پر پیچ و خمی راه یافتند تا غذا جستجو کنند و بخورند و شاد شوند.

دوتا ار آن ها, به نام های اسنیف(Sniff) و اسکوری (Scurry) , موش بودند , دوتای دیگر, آدم کوچولوهایی بودند به نام هِم(Hem) و هاو (Haw) که از نظر ظاهر مانند موش ها کوچک بوند ولی روش و رفتار آن ها مثل آدم های امروزی بود.

ادامه نوشته

من پولدارم ...!؟؟

 

من پولدارم


هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند. پسرك پرسيد:«ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين»
كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم.»
آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد: «ببخشين خانم! شما پولدارين »
نگاهى به روكش نخ نماى مبل هايمان انداختم و گفتم: «من اوه… نه!»
دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.»
آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيب زمينى ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.

رهبر...

 

 

رهبر باشيد كارها را تفويض و تقسيم كنيد

كساني كه از اعتماد به نفس سرشار برخوردار هستند ، نه تنها مسئوليت پذيرند و به مشئوليتهاي خود به خوبي عمل مي كنند بلكه اداره مسئوليتهاي ديگران را نيز به عهده مي گيرند . رهبري يك گروه و تفويض تقسيم اختيارات به تعداد افراد بر اساس توانمندي آنهاست . رهبران ، نظارت بر مسئوليت ديگران را نيز به عهده مي گيرند اما به هيچ عنوان ، مسئوليت ديگران را بر دوش نمي كشند . رهبر ، فقط و فقط وظيفه خود را انجام مي دهد و بر ديگران ، ناظر است . رهبر ، نه تنها بيش از ديگران كار نمي كند بلكه حتي مسئوليت كمتري را مي پذيرد تا بيشتر بتواند فكر كند و هماهنگي به وجود بياورد . در برخورد با مسائل مختلف پيرامون خود ، اگر مي خواهيد اعتماد به نفس از حد من فراتر برود ، فداكاري نكنيد ، رهبري كنيد . هيچ فرمانده اي اعتماد به نفس خود را با جنگيدن به جاي سربازانش نشان نميدهد ، بلكه با انجام وظايف خود و ايجاد روحيه اعتماد به نفس در ديگران آنها را به انجام وظايفشان ، تشويق مي كند .