بایدها ونبایدها

 

قبول داشته باشی یا خیر ، فرقی نمی کند !

یکی از افسران امپراتور در معیت تعدادی سرباز از میدان دهکده عبور می کردند. افسر شیوانا را شناخت از اسب پیاده شد و با غرور شلاق به دست نزدیک شیوانا رفت و با تمسخر گفت:" استاد! شما همیشه می گوئید انسان نباید به دیگران ظلم کند و نباید این کار را انجام دهد و یا باید آن کاررا انجام دهد. من این باید و نباید را قبول ندارم. می گوئید نه به دست من نگاه کنید!؟"

سپس افسر نزدیک مرد دستفروش ضعیف الجثه ای رفت و تمام اثاثیه اش را به اطراف پخش کرد و با شلاقی که در دست داشت به سر و صورت مرد دستفروش کوبید. آنگاه نزدیک شیوانا آمد و گفت: دیدید که من یک نباید را انجام دادم و هیچ اتفاقی نیافتاد!! پس اعتراف کنید که درس های معرفت شما پشیزی نمی ارزند!"

هیچکس از ترس افسر و سربازان امپراتور جرات اعتراض نداشت. شیوانا چند لحظه ساکت و بی حرکت به افسر نگاه کرد وسپس نگاهش را به سمت مرد دستفروش برگرداند و با اشاره چشم از او خواست تا آرام باشد. اما مرد دستفروش بی اعتنا به حرکات افسر به سمت او رفت و آهسته طوری که فقط افسرو شیوانا شنیدند به افسر گفت:" همیشه افسر نیستی و همیشه سربازان کنارت نیستند و همیشه شلاقی در دستانت نیست. تا آخر دنیا منتظر می مانم و آن روزکه وقتش شد ، حتی اگر یک تماشاچی هم شاهد صحنه نباشد ، پاسخ ات را می دهم." مرد دستفروش این را گفت  و به سرعت به میان جمعیت دوید و در ازدحام جمعیت گم شد.

افسر مات و مبهوت چند لحظه ای سرجایش میخکوب شد و بعد مثل برق گرفته ها دورخود چرخید و به دنبال دست فروش رفت و چون او را پیدا نکرد وحشتزده به سمت شیوانا آمد و با لحنی که ترس و وحشت در آن موج می زد گفت:" استاد شنیدید چه گفت؟ او افسر امپراتور را علنا تهدید کرد! شما باید آنچه شنیدید را  به همه بگوئید!"شیوانا لبخند تلخی زد و گفت: "من فقط صدای شلاق را شنیدم و به بقیه صداها گوش نکردم. اما این را بدان که وقتی می گویند نباید کارهای زشت را انجام داد و نباید آبرویی را بی جهت ریخت ونباید  ظلم کرد، این "نبایدها" کلماتی توخالی و به قول تو نصیحت هایی بی ارزش نیستند که تو اگر دلت نخواهد به خود  حق بدهی آنها را زیر پا بگذاری و هر کاری دلت خواست انجام دهی!

درس های معرفت و نصایح اهل دل هشدارهایی هستند برخاسته ازتجربه انسان های خردمند در طول زمان که اگر به آنها بی اعتنایی کنی لاجرم باید منتظر عواقب کار خطایت هم باشی. وقتی بزرگان می گویند کارهای درست اینها هستند و انجامشان دهید و از کارهای نادرست پرهیز کنید، این درس ها برای این است که از مزایای اعمال صواب بهره گیرید واز عواقب عذاب آور عمل خلاف و ناصواب دورمانید. این باید و نباید ها دستور نیستند هشدار هستند و اینکه تو بگویی بایدها و نباید ها را قبول دارم یا قبول ندارم. قبول داشتن یا قبول نداشتن این هشدارها در نتیجه اعمال ات  هیچ تاثیری ندارند."

می گویند از آن روز به بعد تا آخر عمر، افسر امپراتور همیشه با ترس و لرز در جاده ها راه می رفت و به چهره هر غریبه ای که خیره می شد وحشتزده گمان می کرد با آن مرد دستفروش شلاق خورده روبرو شده است.

فقط برو

 

فقط برو!

یکی از شاگردان شیوانا همیشه روی تخته سنگی رو به افق می نشست و به آسمان خیره می شد و کاری نمی کرد. شیوانا وقتی متوجه بیکاری و بی فعالیتی او شد  کنارش نشست و از او پرسید:" چرا دست به کاری نمی زند تا نتیجه ای عایدش شود و زندگی بهتری برای خود رقم زند؟!"

شاگرد جوان سری به علامت تاسف تکان داد و گفت:" تلاش  بی فایده است استاد! به هر راهی که فکر می کنم می بینم و می دانم که بی فایده است.من می دانم کار درست چیست اما دست و دلم به کار نمی رود و هر روز هم حس و حالم بدتر می شود!"

شیوانا از جا برخاست و دستش را برشانه شاگرد جوانش کوبید و گفت:" اگر می دانی کجا بروی خوب برخیز و برو! اگر هم نمی دانی خوب از این و آن جهت و سمت درست حرکت را بپرس و بعد که جهت را پیدا کردی آن موقع برخیز و در آن جهت برو! فقط برو و یکجا منشین!از یکجا نشستن هیچ نتیجه ای عاید انسان نمی شود. فرقی هم نمی کند آن انسان چقدر دانش داشته باشد! اگر غم و اندوه داری در حین فعالیت و کار به آنها فکر کن! اگر می خواهی معنای زندگی را درک کنی در اثنای  کار و تلاش این معنا را دریاب. مهم این است که دائم در حال رفتن به جلو باشی! پس برخیز و راه برو!"

*****

آدم های موفق و برنده برای رسیدن به اوج با شکیبایی تلاش می کنند. آنها دریافته اند که علت هیجان وصف ناپذیر تماشای دنیا از نوک قله یک کوه به خاطر ارتفاعی است که کوه دارد و این ارتفاع  را با بالا کشیدن خود از سطح زمین بدست آورده است

 

همانقدر که دیدی!

در بعدازظهری گرم شیوانا قدم زنان از کنار درختی می گذشت. جوانی را دید که زیرسایه درخت دراز کشیده و خوابیده است. ناگهان با صدای قدم شیوانا جوان هراسان از جا پرید و سرجایش نشست و نگاهی به شیوانا انداخت و لبخندی زد و دوباره درازکشید که بخوابد!

شیوانا بالای سرجوان ایستاد و با لبخند پرسید:" چه شد دوباره خوابیدی!؟" جوان چشمانش را نیمه باز کرد و پاسخ داد:" خواب شیرینی می دیدم که درست در لحظه جالب آن از خواب پریدم! می خواهم دوباره بخوابم و دنباله آن را ببینم!"

شیوانا پرسید :" خوابی که دیدی راجع به چی بود؟"

جوان پاسخ داد:" یکی از آرزوهایم که در بیداری گمان نکنم به آن برسم در خواب به حقیقت پیوسته بود!"

شیوانا سری تکان داد و راه خود را گرفت تا برود و در همان زمان با صدای بلند خطاب به پسر گفت:" فقط خواب نبین! خوابت را واقعی کن! آن رویای شیرین در خواب تو واقعی شد تا اتفاق افتادنش را باور کنی. از این به بعد نوبت توست که این باور را در زندگی واقعی به حقیقت تبدیل کنی. پس بی جهت با خوابیدن دوباره منتظر بقیه رویا نباش. بقیه رویا را باید خودت در بیداری بسازی!"

با نیروی خودش

 

با نیروی خودش!

مرد جوانی سراسیمه نزد شیوانا آمد و از او برای نجات خود کمک خواست. شیوانا او را آرام کرد و ماجرا را پرسید. مرد جوان گفت:" تازگی در محله ما جوانی تنومند و قوی هیکل منزل کرده که به واسطه زور بازو و هیکل بزرگش به همه زور می گوید و کسی هم جلودار او نیست. هرکسی با او سرشاخ می شود جوان قوی هیکل او را به مسابقه کشتی دعوت می کند و شرط می گذارد که اگر در مسابقه برنده شد دار و ندار آن فرد را صاحب شود و با همین شرط تاکنون اموال افراد زیادی را صاحب شده است.

شیوانا کمی فکر کرد و گفت:" زمان مسابقه را یک هفته دیگر بگذار و از فردا نزد من آی تا به تو بگویم چگونه باید بجنگی!"

روز بعد جوان نزد شیوانا آمد. شیوانا او را نزدیک درخت بلند و خشکی بالای تپه برد که از یک طرف به سمت زمین کج شده بود. شیوانا به جوان گفت:" چگونه می توان این درخت بزرگ و سنگین را بدون تبر و فقط با طناب و دست  ازتنه شکست و به پائین برد؟

جوان کمی فکر کرد و گفت: " این غیر ممکن است. شکستن درختی به این تنومندی و بلندی و به پائین تپه بردنش ، آن هم با دست خالی و یک طناب  کار ناممکنی است!"

شیوانا لبخندی زد از جوان خواست از درخت بالا برود و طناب را به بالای درخت محکم حلقه بزند. وقتی طناب به سر درخت حلقه شد شیوانا از پسر خواست تا در جهتی که درخت خم شده است بایستد و سر طناب را در دست گرفته وبه سمت پائین بکشد. با اینکار درخت به واسطه وزن سنگین و کجی خودش از کمر شکست و در همان جهت کجی روی زمین افتاد. آنگاه شیوانا به سمت تنه درخت رفت . طناب را باز کرد و آن را در جهت شیب تپه قرار داد و لگدی به تنه درخت زد. تنه درخت به خاطر شیب تپه و وزن سنگینش به سمت پائین قل خورد و به پای تپه رسید.

شیوانا لبخند زنان به سمت پائین تپه به راه افتاد و در میان راه به جوان گفت:" وقتی حریف هیکل مند و تنومند و بلند قامت و قوی است نباید مقابلش بایستی! باید بگذاری او حرکت کند و تو در جهت همان حرکت با او همراهی کنی و با یک انجراف کوچک تعادلش را به هم بزنی و کاری کنی که  حریف با وزن خودش برزمین بخورد. باید کاری کنی که مار دم خودش را نیش بزند! این راز مقابله با همه حریفان قدرتمند و همه مشکلات بزرگ در همه صحنه های زندگی است.نیروی لازم برای شکست دادن مشکل را از خودش بگیر!"

می گویند هفته بعد مرد جوان فقط با هل دادن و دور بدن مرد غول پیکر چرخیدن موفق شد او را چندین بار زمین بزند و طبق توافق جمعی او را وادار سازد تا با دست و پایی زخمی و روانی پریشان و حیرت زده ،  برای همیشه دهکده شیوانارا ترک کند.